حال من چطور خوب شد؟(قسمت اول)
· 25 اردیبهشت · سالها حالم بد بود و دائم فکر کردم و تلاش کردم و آزمون و خطا کردم و حالا تونستم حالمو به حد ۸ یا ۹ از ده برسونم که گاهی به ده هم میرسه و همراه با کلی پیشرفت و تلاش و موثر بودنه.
شاید فکر کنید که مساله ی شما مثل من نیست ولی اگه تا آخر بخونید میبنید که در خیلی موارد شبیه هستیم.
اولین مساله این بود که بدونم چرا حالم خوب نیست و چی باعث میشه که نتونم هیچ کاری انجام بدم برای بهتر شدن حالم.
ناراحتی من از چند مساله بود که به ترتیب بهشون میپردازم.
اولی "گذشته" بود. جایی که من فرصت های زیادی رو از دست داده بودم و بخاطر شرایطم تصمیماتی گرفته بودم که موثر نبودن. مثلا وقتی دوستانم درس میخوندن من فقط وقت تلف میکردم و حالا دارم موفقتیشون رو میبینم و مواردی مثل همین. عذاب وجدان گذشته نمیذاشت لحظه ای آرامش داشته باشم. همیشه ی خدا خودمو بابت اون همه فرصت از دست رفته ملامت میکنم. بابت تصمیمات اشتباهم. هرچند مطمئنا ۷۰ درصد تقصیر متوجه من نیست. چون اگه تو شرایط دیگه ای بودم حتما تصمیمات و کارها و رفتارم خیلی فرق میکرد. بخشی از مسایلم با گذشته همین بود که دیگران رو بابت همه ی زندگیم و اتفاقاتش ملامت میکردم و هنوز که هنوزه فک میکنم که حق با منه و این واقعیته که همه ی زندگی ما تحت تاثیر شرایط خانوادگی و جامعه و کشوره.
دومین عامل حال بد من، آینده بود. در شرایطی که کشور در بدترین شرایطه و هیچ آینده ای برای خودمون متصور نیستیم چطور کسی میتونه حال خوب داشته باشه. مطمئنم همه باهام هم عقیده اید که وقتی امیدی نداری نمیتونی آرامش داشته باشی. وقتی هر لحظه ممکنه جنگ تازه ای شرو بشه یا حتی قحطی بشه یا هزار احتمال بدتر دیگه، حق داریم که حالمون بد باشه، حق داریم پر استرس باشیم، حق داریم نتونیم هیچ تصمیمی بگیریم.
سومین عامل بدحالی من، حال بود. جایی که نمیتونستم ساده ترین کارها رو پیش ببرم. نمیتونستم مرتب مسواک بزنم. نمیتونستم سر وقت ریش یا موهامو کوتاه کنم و خراب شدن هر وسیله ای برابر بود با چند روز اعصاب خوردی و غر غر من.
من راحت به هم میریختم. راحت عصبی میشدم. شبهای بدی رو میگذروندم. گاهی ناامیدی از حد میگذشت. به هر دری میزدم ولی راهی پیدا نمیکردم. سالها تلاش کردم ولی هر بار کم میوردم.
بارها ورزش و رژیم غذایی و درس و ... همه رو شرو کردم و با کوچکترین مشکلی کنارشون گذاشتم.
پرخوری های عصبی، بداخلاقی ها و ... همیشه بودن. گاهی که برنامه ریزی میکردم نبودن ولی خیلی زود برمیگشتن. چون روز سوم یا چهارم از برنامه ریزیم ناامید میشدم.
بزودی ادامه شو مینویسم.


















