بهار، نبش قبر پرستوهاست

بهار، نبش قبر پرستوهاست

شعر

چشاتو بستی و موندی من اما باز داغونم

دارم میمیرم از حسی که اسمشو نمیدونم

 

 

نه موندن میشه بش گفت و نه اسمش رفتنه واسم

دیگه حتی نگاهتو نمیتونم که بشناسم

 

 

واسه قلبی که عاشق بود سکوتت بدتر از کوچه

چه موندن باشه چه رفتن واسم دستای تو پوچه

 

 

اگه پای تو موندم من گذاشتم که چشام تر شه

نخواستم عاشقی اینجا از این بی آبروتر شه

 

 

عجیبه که نمیخندی ! دیگه اشکم نمی ریزی

هنوز اینجایی و رفتی! چه پایان غم انگیزی!

 

 

"حسین غلامی خواه"

 

غزل به دنبالت

حسین غلامی خواه حسین غلامی خواه حسین غلامی خواه · 12 مرداد ·

منم آن ابر پر باران سرگردان به دنبالت

که ظاهر می‌شود در قامت طوفان به دنبالت

 

تو نان سفره ام بودی و من بعد از تو می دانم

از این خانه بزودی می رود ایمان به دنبالت

 

اگرچه قهوه گاهی شست تلخی نبودت را

ولی آواره بودم در ته فنجان به دنبالت

 

خدا هم آن زمان میخواست برگردی! نفهمیدی؟

از آن باریدن یک عالمه باران به دنبالت

 

تو را ای کاش در رخت عروسیّت نمی دیدم

منی که بوده چشمم تا حنابندان به دنبالت

 

"حسین غلامی خواه"