بهار، نبش قبر پرستوهاست

بهار، نبش قبر پرستوهاست

شعر

غزل به دنبالت

حسین غلامی خواه حسین غلامی خواه حسین غلامی خواه · 12 مرداد ·

منم آن ابر پر باران سرگردان به دنبالت

که ظاهر می‌شود در قامت طوفان به دنبالت

 

تو نان سفره ام بودی و من بعد از تو می دانم

از این خانه بزودی می رود ایمان به دنبالت

 

اگرچه قهوه گاهی شست تلخی نبودت را

ولی آواره بودم در ته فنجان به دنبالت

 

خدا هم آن زمان میخواست برگردی! نفهمیدی؟

از آن باریدن یک عالمه باران به دنبالت

 

تو را ای کاش در رخت عروسیّت نمی دیدم

منی که بوده چشمم تا حنابندان به دنبالت

 

"حسین غلامی خواه"

شعر دل بت پرست من

حسین غلامی خواه حسین غلامی خواه حسین غلامی خواه · 22 تیر ·

یک روز داد دست رفاقت به دست من

بعدش نشست به امید شکست من

تن در نداد قصه به پایان روشنش

او آسمان آبی و پرشکسته : من

بر باد تکیه کرده دلم کل عمر را

اما چه دیر شد خبردار شست من

ازاد تو شاد تو رها پرگشوده تو

پر غصه من بریده من پینه بسته من

حالا فقط تبر به دوش خودش گذاشت

بعد از شکستنت دل بت پرست من

"حسین غلامی خواه"

غزلِ با من

حسین غلامی خواه حسین غلامی خواه حسین غلامی خواه · 22 تیر ·

تمام آنچه می گفتند زندان میکند با من

پس از تو دارد این سنگینی جان میکند با من!

 

نهان کرده ست اشکم را به زیر اتش خشمم

همین همذات پنداری که قلیان میکند با من!

 

همه گفتند دل با خاک یکسان میکنی اما

نبودت خاک را انگار یکسان میکند با من

 

تو را میفهممت امروز ای طوفان که میگفتی

بترس از آنچه این گیسوی افشان میکند با من

 

نگفتی درد دلتنگی اهل شهر کار توست

تو تنها گفته بودی آنچه درمان میکند! با من ...

 

"حسین غلامی خواه"

غزل نشد

حسین غلامی خواه حسین غلامی خواه حسین غلامی خواه · 6 تیر ·

هر چه برگشتی و ماندی و غزل خواندی نشد

پاسخ روزی که تاراندی و باراندی نشد

 

لاله ها در سینه ی من در پی روییدند

هیچ یک هرگز ولی آنی که خشکاندی نشد

 

حاصل سوزاندن خود پیش سنگی که منم

جز همین سایه که بر دیوار لرزاندی نشد

 

عطر گل هایی که لای خاطراتم خشک شد

نیمی از بوی ورق هایی که سوزاندی نشد

 

فکر کردی با ورودت مشکلی حل میشود؟

فیلم را هر چه به اول بازگرداندی نشد

 

"حسین غلامی خواه"

غزل امروز

حسین غلامی خواه حسین غلامی خواه حسین غلامی خواه · 26 خرداد ·

درباره شعرم نظر بدید حتما 💖

باید دوباره حافظه را زیر و رو کنم

با یک بهانه اسم تو را جستجو کنم

 

عقلی که گفت قصه ی ما سر رسیده را

با این دل نشسته به خون روبرو کنم

 

این قلب پاره پاره همان یادگار توست

دست و دلم نرفت که آن را رفو کنم

 

سال هزار و سیصد و آغوش گرم توست

هر عصر جمعه پیرهنم را که بو کنم

 

با تو برای آخر این قصه میشود

پایان بهتری _که تویی _ آرزو کنم.

 

" حسین غلامی خواه "

یکشنبه رفت!

 پشت سرش عصر جمعه شد

حتی دوشنبه از سحرش عصر جمعه شد

 

در فکر پر زدن به زمین میخورد دلم

آن کفتری که بال و پرش عصر جمعه شد

 

غمناک پر زغصه و کوتاه و لعنتی

آن قصه ام که مختصرش عصر جمعه شد

 

بعد از تو روزگار به جنگ من آمده

یکشنبه نیزه اش ، سپرش عصر جمعه شد

 

یک جمعه صبح از تپشش دست میکشد

قلبی که قاتل پدرش عصر جمعه شد.